بر پلّکان تختِ جمشید، شیری دندان در گاو فرو برده. این نقش، تزیین نیست — گاهشمار است. برآمدنِ بُرج شیر و فرونشستنِ بُرج گاو، لحظهی دقیقِ اعتدالِ بهاری را نشان میدهد؛ آن دَم که شب و روز برابر میشوند. آن لحظه نوروز است — «روزِ نو» — جشنی که دستِکم دو هزار و پانصد سال بیوقفه برپا بوده. داریوشِ بزرگ تختِ جمشید را برای فرمانروایی نساخت. ساخت تا لحظهی زایشِ دوبارهی جهان را جشن بگیرد.
ریشهی اسطوره ژرفتر است. در شاهنامه — آن دریای بیکرانِ شعرِ پارسی — جمشید پادشاهیست که همهچیز را به آدمیان آموخت: بافتن و پزشکی و آهنگری. دیوان را فرمان داد تا تختی گوهرنشان بسازند و او را به آسمان ببرند. چون پرتوِ خورشید بر تخت افتاد، جهان یکسره نور شد و مردم فریاد زدند: «این روز، نو است!» سیصد سال جمشید فرمان راند و مرگ خود تعطیل شد.
امّا غرور، جمشید را ویران کرد. خود را خدا خواند و فرّهِ ایزدی به شکلِ باز از تنش پرید — چنانکه فردوسی سرود: «منی کرد آن شاهِ یزدانشناس / ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس.» ضحّاکِ ماردوش برخاست و جمشید را به دو نیم کرد. هشدارِ اسطوره روشن است: جشن ماند، امّا شاهی که بیش از حق خواست، نابود شد. نوروز از آنِ زمین است، نه از آنِ تاج.
بر همان پلّکانها، فرستادگانِ بیستوسه ملّت بالا میرفتند و ارمغانِ بهار میآوردند — شیرِ ماده با تولههایش، اسب، خاکِ زر، عاج. هر قدم بر آن سنگ، اعترافی بود به نیرویی بزرگتر از هر شاهنشاه: نیروی بهار.
بیستوسه سده بعد، سالِ ۱۳۵۰، آخرین شاهِ ایران پُرخرجترین جشنِ تاریخِ نو را در همان تختِ جمشید برپا کرد. پنجاه چادرِ مجلّل. شامی از آشپزخانهی ماکسیمِ پاریس. شصتونه رئیسِ کشور. شاه به یادِ کوروشِ بزرگ جام بلند کرد، در حالیکه بسیاری از ایرانیان در فقر میزیستند. هشت سال بعد، انقلاب او را رُفت.
امّا نوروز کشتنی نبود. اسکندر تختِ جمشید را سوزاند — نوروز ماند. تازیان آمدند — نوروز ماند. مغولان دنیا را ویران کردند — نوروز ماند. حتّی انقلابِ پنجاهوهفت هم نتوانست آن را بکُشد. آیتاللهها بر مسجد فرمان راندند، امّا بر اعتدالِ بهاری هیچکس فرمان نمیراند.
امروز سیصد میلیون انسان نوروز را جشن میگیرند. بامدادِ اعتدال، خانوادهها دورِ سفرهی هفتسین جمع میشوند: سبزه برای زایش، سمنو برای شیرینیِ زندگی، سنجد برای عشق، سیر برای تندرستی، سیب برای زیبایی، سماق برای طلوع، سرکه برای شکیبایی. آینهای، ماهیِ قرمزی، دیوانِ حافظ.
در تختِ جمشید، هنوز شیر دندان در گاو دارد. هنوز اعتدال میآید. و سیصد میلیون تن هنوز اعلام میکنند: جهان نو است. جهان دوباره زاده میشود. چنانکه حافظ گفت: «رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید.»
