ثروتمندترین مرد دنیای باستان را تصوّر کن. این کرِزوس بود، پادشاه لیدیا — سرزمینی در غرب ترکیهٔ امروزی که روی کوهی از طلا نشسته بود. «ثروتمند مثل کرِزوس» برای یونانیان همان بود که برای ما «ثروت قارون.» وقتی آدم اینقدر دارا باشد، کمکم باورش میشود که هر چیزی را میتواند بخرد — حتّی آینده. پس هدایایی خیرهکننده به معبد دلفی فرستاد: شیری از طلای ناب به وزن دویست کیلو، کاسههای طلایی، و صد و هفده شمش. هدفش؟ خریدن رضایت خدایان.
امّا در سال ۵۴۶ پیش از میلاد، مشکلی پیش آمد که با طلا حل نمیشد. کورش بزرگ، شاه پارس و یکی از بزرگترین فرماندهان نظامی تاریخ، داشت یکبهیک پادشاهیها را میبلعید. امپراتوری ماد را در شرق از پا درآورده بود و حالا رو به غرب میآمد — مستقیم به سمت لیدیا. کرِزوس دو راه پیش رو داشت: اوّل حمله کند، یا بنشیند و امیدوار باشد کورش متوقّف شود. تصمیم گرفت از مشهورترین پیشگوی جهان باستان بپرسد — کاهنهٔ معبد دلفی.
کاهنه — که یونانیان او را «پیتیا» میخواندند — پاسخی داد که تا ابد در تاریخ طنینانداز شد: «اگر از رود هالیس بگذری، امپراتوری بزرگی سقوط خواهد کرد.» همین. نه توضیحی، نه شرطی، نه پاورقیای. فقط یک جملهٔ کوبنده، پیچیده در ابریشم ابهام.
کرِزوس دقیقاً آنچه دلش میخواست شنید. امپراتوری بزرگی سقوط میکند؟ خب معلوم است — پارس! چه کسی دیگر؟ جشن گرفت، طلای بیشتری به دلفی فرستاد از سر سپاس، و لشکرش را به سوی شرق راند و از رود هالیس — مرز میان قلمروش و سرزمین کورش — گذشت. یک لحظه هم مکث نکرد تا بپرسد سؤالی که میتوانست همهچیز را عوض کند: کدام امپراتوری؟
نبرد اوّل بینتیجه تمام شد. کرِزوس به پایتختش ساردِس عقبنشینی کرد تا در زمستان نیرو جمع کند و بهار با متّحدانش بازگردد. امّا کورش از آن فرماندهانی نبود که به دشمن فرصت بدهد. تا ساردِس تعقیبش کرد، شهر را محاصره کرد، و در تنها چهارده روز فتحش کرد. ثروتمندترین شاه دنیا حالا اسیر کورش بود. و آن امپراتوری بزرگ که پیشگویی وعدهٔ سقوطش را داده بود؟ امپراتوری خودش بود.
هرودوت، مورّخ یونانی، روایت میکند که کورش فرمان داد کرِزوس را بر تودهٔ هیزم بگذارند و زنده بسوزانند. همینکه شعلهها بالا رفتند، کرِزوس فریاد زد و آپولون را صدا کرد — خدایی که عمری برایش طلا ریخته بود، خدایی که پیشگوییاش او را به این جنگ کشانده بود. و ناگهان، از آسمانی صاف، بارانی سنگین فرو ریخت و آتش را خاموش کرد. کورش از این نشانهٔ آسمانی چنان تکان خورد که کرِزوس را از شعلهها بیرون کشید و مشاور دربار خودش کرد.
امّا تلخی از دل کرِزوس نرفت. آخرین پیامش را به دلفی فرستاد: «آپولون اینگونه پاداش وفاداری میدهد؟» پاسخ کاهنه مثل تیغ بود: «خدا گفت امپراتوری بزرگی سقوط میکند. تو باید میپرسیدی: کدام؟ تو پیشگویی را نفهمیدی و زحمت پرسیدن هم به خودت ندادی. خودت را سرزنش کن، نه خدا را.»
میگویند «از ماست که بر ماست.» و هیچ داستانی این حقیقت را بهتر از سرنوشت کرِزوس نشان نمیدهد. معبد دروغ نگفت. پیشگویی فریبش نداد. او خودش را فریب داد. با جواب آماده وارد معبد شد و فقط چیزی را شنید که باورش را تأیید میکرد. بیستوپنج قرن گذشته، و ما هنوز همان کار را میکنیم — فقط آنچه دلمان میخواهد میشنویم، و وقتی همهچیز خراب میشود، اسمش را میگذاریم تقدیر.
