پاییز ۴۸۰ پیش از میلاد بود. قدرتمندترین مرد جهان بالای تپّهای ایستاده بود و شهر آتن را تماشا میکرد که میسوخت. خشایارشا — شاه شاهان پارس — بزرگترین لشکری را که دنیای باستان به خود دیده بود با خودش آورده بود: شاید سیصد هزار سرباز که مثل سیلاب از یونان رد شده بودند. اسپارتیها سعی کرده بودند جلویش را در گذرگاه کوهستانی ترموپیل بگیرند و تا آخرین نفر جنگیده بودند. فقط کُندش کردند. آتن خالی بود — مردمش همهچیز را روی ناوگان دریاییشان شرط بسته بودند و رفته بودند.
امّا چند نفر نرفتند. یک مُشت کاهن و جنگجو خودشان را بالای آکروپولیس — تپّهٔ مقدّس آتن — پشت دیوارهای چوبی سنگر کرده بودند. باور داشتند که پیشگویی مشهور پیشگوی معبد دربارهٔ «دیوارهای چوبی» که آتن را نجات خواهند داد، دربارهٔ خودشان است. نبود. سربازهای پارسی راهی پنهانی از لبهٔ صخره پیدا کردند، از پشت سر بالا رفتند و همهشان را کشتند — درست کنار همان قربانگاههایی که زانو زده بودند و دعا میکردند. بعد آتش زدند.
آن روز، قرنها تاریخ مقدّس در آتش سوخت. معبد بزرگ آتِنا — با ستونهای رنگی و نقشبرجستهها و هدیههایی که نسلها آورده بودند — فرو ریخت. کاهنها فقط یک چیز را توانسته بودند نجات بدهند: مقدّسترین شیء شهر، مجسّمهٔ چوبی کهنسالی از الهه که از چوب زیتون تراشیده شده بود. ولی هر چیز دیگری — هر گنجینه، هر ستون نقّاشیشده، هر اثری که نسلها به خدایانشان تقدیم کرده بودند — خاکستر شد. خشایارشا روح آتن را از ریشه کنده بود.
ولی پیروزیاش دوام نیاورد. فرماندهای آتنی به نام تمیستوکلس — یکی از تیزهوشترین ذهنهای نظامی تاریخ — ناوگان عظیم پارسی را فریب داد و به آبهای تنگ نزدیک جزیرهٔ سالامیس کشاند. تله بود. کشتیهای بزرگ پارسی حتّی نمیتوانستند دور بزنند. ناوهای کوچک و چابک یونانی تکّهتکّهشان کردند. خشایارشا روی تختی بالای ساحل نشسته بود و ناوگانش را نگاه میکرد که جلوی چشمش خُرد میشد. بعد فرار کرد و به پارس برگشت. لشکری هم که جا گذاشت، سال بعد نابود شد.
و بعد، سوگند آمد. یونانیها قسم خوردند که هیچچیز را دوباره نسازند. هر معبد سوخته، هر ستون شکسته، هر تلّ آوار — همانجا بماند، دقیقاً همانطور که افتاده، یادگار ابدی از کاری که پارس کرده بود. و واقعاً پای حرفشان ماندند. سی سال تمام، ویرانهها بالای آن تپّه دستنخورده ماند. یک نسل کامل از بچّههای آتن بزرگ شدند در حالی که هر روز از کنار خرابههای مقدّسترین مکانهایشان رد میشدند.
میگویند صبر تلخ است ولی بَرش شیرین. آتنیها سی سال تلخی خاکستر را چشیدند — ولی چه میوهای از آن رسید. سال ۴۴۹ پیش از میلاد، بعد از صلح با پارس، رهبری به نام پریکلس بلند شد و گفت: به سوگندمان وفا کردیم. حالا وقتش است چیزی بسازیم که دنیا ندیده. پارتنون درست از همان نقطهای سر بلند کرد که معبد قدیمی سوخته بود. هر پیکرهاش یک پیام داشت: نظم بر آشوب پیروز شد. آتن داشت به دنیا میگفت: ما را سوزاندید — ببینید چه ساختیم.
و حالا بخش عجیب ماجرا. وقتی باستانشناسان در قرن نوزدهم آکروپولیس را کاویدند، آوار آتش خشایارشا را پیدا کردند — دقیقاً همانجایی که آتنیهای باستان دفنشان کرده بودند. مجسّمههای سوخته. نقشبرجستههای شکسته. سنگهایی که هنوز سیاه بودند. بعد از دو هزار و پانصد سال، یادگار آن بدترین روز تاریخ آتن هنوز آنجا بود — عمداً نگهداریشده. انگار خودِ شهر خواسته بود مطمئن شود که هیچکس هرگز فراموش نکند.
