خیلی پیش از کاخ کنوسوس، پیش از هزارتو و مینوتاور، داستان جزیرهی کرِت با یک شاهزادهی فنیقی شروع شد: اِوروپا. پدرش شاه آگِنور بود، فرمانروای شهر صور — بندرگاهی قدرتمند در ساحل لبنانِ امروزی. زیبایی اِوروپا آنقدر زبانزد بود که شهرتش تا کوه اُلمپ رسید. زئوس، شاه خدایان، او را دید و شیفتهاش شد. اما میدانست اگر با چهرهی الهیاش ظاهر شود، دختر را میترساند. پس نقشهای دیگر کشید.
خودش را به گاوی نَر تبدیل کرد — اما نه هر گاوی. زیباترین موجودی شد که تا آن روز پا بر زمین گذاشته بود: سفیدِ برفی، پهلوهایش مثل مَرمَرِ صیقلی میدرخشیدند، شاخهایش مثل هلالِ ماه خمیده بودند، و چشمهایش عمیق و مهربان. این حیوان شگفتانگیز در ساحلی نزدیک صیدا پدیدار شد، همانجایی که اِوروپا و دوستانش کنار دریا گُل میچیدند.
دخترها گاو را دیدند و مبهوت شدند. کاملاً رام به نظر میرسید: نَفَسش بوی زعفران میداد و آرام لای سبزهها دراز کشیده بود. اِوروپا نزدیک شد و پهلوی براقش را نوازش کرد. گاو دستش را با مهربانی لیسید. اِوروپا خندید و تاجهایی از گُل دور شاخهایش پیچید. حیوان سرش را خم کرد، انگار تسلیم شده. بعد اِوروپا کاری کرد که زندگیاش را برای همیشه عوض کرد: سوار پُشتِ پهنِ سفیدش شد.
همان لحظه همهچیز عوض شد. گاو بلند شد و آرام به سمت دریا رفت. قبل از اینکه اِوروپا پیاده شود، وارد موجها شده بود. قبل از فریاد، با نیرویی غیرممکن شنا میکرد — مثل کشتیای با بادبانهای باز، دریای مدیترانه را میشکافت. اِوروپا فقط توانست به شاخهایش چنگ بزند و ساحل وطنش پشت سرش محو شد. پریانِ دریا برای همراهیشان بالا آمدند. پوزئیدون خودش امواج را آرام کرد. دلفینها اطرافشان میپریدند، انگار جشنی الهی بود.
پس از عبور از سراسر دریا، گاو به جزیرهی کرت رسید، به جایی به نام گورتین. آنجا، زیر چناری عظیم که نوادگانش هنوز پابرجاست، زئوس نقابش را کنار زد. با تمام شکوه الهیاش ظاهر شد. اِوروپا فهمید که ربایندهاش حیوان نبوده بلکه خودِ شاهِ خدایان بوده. و زیر آن درخت، معشوقهی او شد.
میگویند بارِ سوم، بارِ خداست — و اِوروپا دقیقاً سه پسر به زئوس داد که هر سه جهانِ باستان را شکل دادند. بزرگترین مینوس بود: پادشاه افسانهای کرت، سازندهی کاخ بزرگ کنوسوس، و فرمانروای قدرتمندترین امپراتوری دریایی دریای اژه. دومی رادامانتیس بود: به عدالتش معروف بود و پس از مرگ یکی از داوران جهانِ زیرین شد. سومی سارپِدون بود: در لیکیه، در ساحل آسیای صغیر، دودمان خودش را بنا کرد.
زئوس نمیتوانست با اِوروپا ازدواج کند — از قبل با هِرا ازدواج کرده بود و حسادتِ هِرا زبانزد بود — اما او را با سه هدیهی خارقالعاده نواخت: تالوس، غولی برنزی که سواحل کرت را نگهبانی میکرد؛ لِلاپس، سگِ شکاریای که هرگز شکارش را از دست نمیداد؛ و نیزهای که هیچوقت خطا نمیرفت. سپس اِوروپا را به همسری آستِریون، پادشاه کرت، درآورد و آستِریون پسران الهی او را به فرزندی پذیرفت.
خاندان سلطنتی کرت اینگونه زاده شد: از اشتیاق یک خدا و شجاعت یک شاهزاده. و قارّهای که امروز اروپا مینامیم نامش را از او دارد — نه از سرِ تصادف، بلکه به یادگارِ دختری که بر پُشتِ ناشناخته نشست و جهانی نو بنیان نهاد.
