Skip to main content
گمگشته و بازیافته·1/3·2
Photograph of Great Wall of China

The place

Great Wall of China

لبخندی که سلسله‌ای را خاکستر کرد

پادشاهی که آسمانِ سرزمینش را آتش زد تا زنی لبخند بزند

8th century BC — Western Zhou DynastyGreat Wall of China

حدود ۷۸۰ سال پیش از میلاد، مردی به نام یُو بر تخت سلسله‌ی جُو غربی نشسته بود — یکی از نیرومندترین دودمان‌های چین باستان. لشکر داشت، دژ داشت، و زنجیره‌ای از برج‌های آتش که می‌توانست در چند ساعت هر فرمانروایی را در سرزمین به پایتخت فرابخوانَد. اما ذهن شاه جای دیگری بود. دلباخته‌ی زنی شده بود به نام باو سی. زنی به زیبایی ماه و به سردی سنگ. هرگز لبخند نمی‌زد. نه برای هدیه، نه برای جشن، نه برای هیچ‌کس.

شاه یُو جایزه‌ای اعلام کرد: هزار سکه‌ی طلا برای هر کسی که بتوانَد لبخندی بر لب باو سی بنشانَد. دلقک‌ها آمدند و رفتند. نوازنده‌ها بهترین‌هایشان را زدند. بندبازها شگفتی آفریدند. هیچ‌کدام کارگر نیفتاد. تا اینکه یکی از وزیران — گُوئو شیفو — پیشنهادی داد که از دیوانگی هم رد کرده بود: آتش‌های هشدار را روشن کنید. همان آتش‌هایی که فقط وقتی روشن می‌شوند که سرزمین در آستانه‌ی سقوط باشد.

بگذارید بگویم چرا این کار دیوانگی بود. سامانه‌ی آتش هشدار، زنجیره‌ای از برج‌ها بود که صدها کیلومتر در امتداد مرزها کشیده شده بود. وقتی دشمن حمله می‌کرد، نزدیک‌ترین برج آتش می‌زد. برج بعدی می‌دید و آتش خودش را روشن می‌کرد، و همین‌طور تا آخر — تا ظرف چند ساعت، هر فرمانروایی با تمام لشکرش به سوی پایتخت بتازد. این آتش‌ها فقط یک معنا داشتند: کشور دارد سقوط می‌کند، همه بیایید.

شاه یُو آتش‌ها را روشن کرد. از هر گوشه‌ای، فرمانروایان با لشکرهایشان تاختند — اسب‌ها خیس عرق، سربازان آماده‌ی جنگ، پرچم‌ها در باد. وقتی به پایتخت رسیدند، منتظر حمله‌ی بزرگ بودند. اما در عوض، شاه یُو و باو سی را دیدند که از بالای برج تماشایشان می‌کنند. نه دشمنی بود، نه خطری. فقط پادشاهی بود که می‌خواست جلوی زنی خودنمایی کند. و باو سی وقتی آن همه مرد قدرتمند را دید — سردرگم، خسته، خُرد شده — بالاخره لبخند زد.

شاه ذوق‌زده شد. و دوباره آتش‌ها را روشن کرد. و باز دوباره. هر بار فرمانروایان کمتری آمدند. هر بار خشمشان بیشتر شد. هر بار نظامی که برای نگهبانی از یک ملت ساخته شده بود، ترکی تازه برداشت. از ماست که بر ماست — دشمن هنوز نیامده بود، اما شاه یُو داشت با دست‌های خودش سرزمینش را آتش می‌زد. نه با شمشیر دشمن، که با سوزاندن اعتمادی که بازگشتی نداشت.

سال ۷۷۱ پیش از میلاد. قوم چوانرُونگ — بیابانگردهای جنگاور از غرب — واقعاً حمله کردند. شاه یُو آتش‌ها را روشن کرد. این بار واقعی بود. هیچ‌کس نیامد. حتی یک نفر. چوانرُونگ مثل سیل به پایتخت هائوجینگ ریختند، شاه را کشتند و باو سی را به اسارت بردند. سلسله‌ی جُو غربی — که ۲۷۵ سال بر چین فرمان رانده بود — تمام شد. همه‌چیز تمام شد. به خاطر پادشاهی که فکر می‌کرد اعتماد مردم چیزی‌ست که هرچقدر بسوزانی، تمام نمی‌شود.

حدود هفتصد سال بعد، مورخ بزرگ چین، سیما چیان، این داستان را در شاهکارش «یادنامه‌های مورخ بزرگ» ثبت کرد — کتابی که سنگ بنای تاریخ‌نگاری چینی شد. از آن روز تا امروز، هر بچه‌ی چینی این قصه را می‌شنود و هر نسلی همان درس را می‌گیرد: نیرومندترین سامانه‌ی دفاعی دنیا بی‌ارزش می‌شود، همان لحظه‌ای که صاحبان قدرت ثابت کنند لایق اعتماد نیستند.

پند داستان

اعتماد، دیواری‌ست که واقعاً از یک ملت نگهبانی می‌کند. وقتی فرو بریزد، هیچ سنگ و باروی دیگری نجاتت نمی‌دهد.

شخصیت‌ها

K
King You of Zhou — the foolish king
B
Bao Si — the concubine who never smiled
G
Guo Shifu — the reckless minister
T
The Quanrong — barbarian invaders

منبع

Sima Qian, Records of the Grand Historian (Shiji, ~100 BC); Bamboo Annals; Lü Buwei's Spring and Autumn Annals