Skip to main content
گمگشته و بازیافته·2/2·3
Photograph of Kronborg Castle

The place

Kronborg Castle

شبحِ الزینور

روحی بر فرازِ باروها و نامدارترین نمایشنامه‌ی جهان

Elizabethan England (c. 1600-1601), set in medieval DenmarkKronborg Castle

«چیزی در دانمارک دارد می‌گندد.» این جمله، که روی باروهای یخ‌زده‌ی قلعه‌ای به نام الزینور گفته می‌شود، یکی از نامدارترین جملات تاریخ تئاتر است. نمایشنامه، هملت است. و قلعه واقعی‌ست — کرونبُرگ، دژی سترگ در ساحل دانمارک، درست همان‌جایی که دریا بین دانمارک و سوئد تنگ می‌شود. شکسپیر این اثر را حدود سال ۱۶۰۰ نوشت و یک پادگانِ نظامی را تبدیل کرد به افسانه‌ای‌ترین قلعه‌ی روی زمین.

جالب‌ترین بخش ماجرا این است: شکسپیر به احتمال زیاد هرگز پایش به کرونبُرگ نرسید. لازم هم نبود. سال ۱۵۸۵، فردریکِ دوم پادشاه دانمارک بازیگران انگلیسی را به قلعه دعوت کرد — و برخی از آن‌ها بعدتر به گروه تئاتر شکسپیر پیوستند؛ بزرگ‌ترین گروه تئاتر لندن. آن‌ها با خودشان داستان آوردند: از بادهای گزنده، از دیوارهای سنگیِ سر به فلک کشیده، از مهی که از دریا بلند می‌شد و قلعه را خانه‌ی اَرواح جلوه می‌داد. شکسپیر گوش داد. و بعد نشست و نوشت.

داستان را هم از هیچ نساخت. حدود سال ۱۲۰۰، تاریخ‌نویسی دانمارکی به نام ساکسو گراماتیکوس افسانه‌ی آملِت را ثبت کرد — شاهزاده‌ای که عمویش پدرش را کُشت، با مادرش ازدواج کرد و تاج‌وتخت را ربود. آملِت با دیوانه‌نمایی جان سالم به در بُرد تا روزِ انتقام فرا برسد. این داستان سده‌ها در اروپا دست‌به‌دست شد، تا سرانجام از راه بازنویسیِ فرانسوی ۱۵۷۰ به دست شکسپیر رسید. استخوان‌بندی همان بود. ولی روحِ کار، از زمین تا آسمان فرق داشت.

چیزی که شکسپیر از آن افسانه‌ی کهن ساخت، از جنسِ دیگری بود. یک شبح اضافه کرد — پادشاهِ کشته‌شده که نیمه‌شب بر فرازِ باروها پدیدار می‌شود و خون‌خواهی می‌طلبد. «تله‌ی موش» را آفرید: نمایشی درون نمایش که هملت روی صحنه می‌بَرَد تا ببیند عمویش واقعاً قاتل است یا نه. اوفلیا را به ما داد — دل‌شکسته و دیوانه، کسی که چهار سده است تماشاگر را زمین‌گیر می‌کند. و به هملت هویتِ جاودانه‌اش را بخشید: شاهزاده‌ای که زیادی فکر می‌کند، زیادی حس می‌کند، و دستش به عمل نمی‌رسد.

«بودن یا نبودن — پرسش این است.» این جمله فقط تئاتر نیست. لحظه‌ای‌ست که بالاخره کسی آن حسِ کمرشکن را به زبان آورد: سنگینیِ زنده بودن، وقتی که زندگی درد می‌دهد. می‌گویند صبر تلخ است اما میوه‌اش شیرین — هملت صبر کرد، اما میوه‌اش نه شیرینی، که زهر بود و پادشاهی‌ای را یکجا بلعید. شکسپیر این را بیش از چهارصد سال پیش نوشت، و هنوز آدم‌ها در سیاه‌ترین ساعاتشان به آن چنگ می‌زنند.

و بعد، جمجمه. هملت جمجمه‌ی یوریک را بلند می‌کند — دلقکِ دربار که بچگی‌هایش را پُر از خنده کرده بود — و با او حرف می‌زند. این لحظه‌ای‌ست که مرگ از یک مفهومِ دوردست تبدیل می‌شود به چیزی شخصی. کسی که دوستش داشت، حالا فقط استخوانی در مشتش است. آن تصویر — مردی با جمجمه‌ای در دست، رودررو با این واقعیت که همه‌ی آدم‌هایی که شناخته همین سرنوشت را دارند — یکی از ماندگارترین تصاویر تاریخ هنر است.

امروز، قلعه‌ی کرونبُرگ میزبان اجراهای زنده‌ی هملت است. لارنس اُلیویه، کِنِث برانا و جود لا همه این‌جا نقش شاهزاده را بازی کرده‌اند — کلام شکسپیر را روی باروهای واقعی، بالای دریای واقعی به زبان آورده‌اند. قلعه و نمایشنامه آن‌قدر در هم تنیده‌اند که فکر کردن به یکی بدون دیگری دیگر شدنی نیست.

شکسپیر هرگز به کرونبُرگ نرفت. درباره‌ی شاهزاده‌ای خیالی در قلعه‌ای واقعی نوشت، و بعد از چهار سده، آن شاهزاده از بیشتر شخصیت‌های واقعیِ تاریخ زنده‌تر به نظر می‌رسد. سنگ‌ها دانمارکی‌اند. داستان انگلیسی‌ست. اما پرسش‌هایی که هملت مطرح می‌کند — درباره‌ی عدالت، درباره‌ی اندوه، درباره‌ی اینکه آیا اصلاً کارِ درست شدنی‌ست وقتی حتی توانِ بلند شدن از رختخواب را نداری — آن پرسش‌ها مالِ همه‌ی ماست.

پند داستان

مکان‌هایی که داستان‌های بزرگ در آن‌ها شکل می‌گیرند، از مکان صِرف فراتر می‌روند و به ظرفی برای پرسش‌های بنیادین هستی تبدیل می‌شوند — و هیچ بنایی در جهان بارِ معنایی سنگین‌تری از قلعه‌ای ندارد که شکسپیر برای بزرگ‌ترین اثرش برگزید.

شخصیت‌ها

P
Prince Hamlet
K
King Claudius
Q
Queen Gertrude
T
The Ghost of King Hamlet
O
Ophelia
H
Horatio
W
William Shakespeare

منبع

Shakespeare, William. The Tragedy of Hamlet, Prince of Denmark (c. 1601); Saxo Grammaticus, Gesta Danorum (c. 1200); Belleforest, Histoires Tragiques (1570)