در جنوبِ ایران، بینِ ویرانههای شهری که روزی بزرگترین پایتختِ تشریفاتی جهان بود، پلکانی از سنگ هست که فهمِ ما از قدرت را برای همیشه عوض کرد. تختِ جمشید. روی این پلکان، بیستوسه قوم از گوشهگوشهی بزرگترین شاهنشاهیای که بشر تا آن روز دیده بود، در صفی سنگی به سمتِ شاهنشاه راه میروند. هرکدام لباسِ خودش را دارد. هرکدام هدیهی خودش را آورده. هرکدام هویتش سرِ جایش است. و هیچکس — هیچکس — زانو نزده. در دنیای باستان، این کارِ نشدنی بود.
جزییات نفسبُر است. عیلامیها از جنوبِ غربیِ ایران یک شیرِ ماده با دو توله آوردهاند — ماهیچههایش زیرِ پوست پیداست. ارمنیها اسبی میآورند که منگولههای افسارش تار به تار تراشیده شده. بابلیها پارچههایی تقدیم میکنند که ریشههایش یکییکی در سنگ حک شده، همراه با یک گاوِ کوهاندار. لیدیاییها — از سرزمینی که رودهایش طلا حمل میکرد — دستبندِ طلا و یک ارابهی کوچک. حبشیها عاجِ فیل. هر ملتی دقیقاً شبیهِ خودش تصویر شده. هیچ تفاوتی پاک نشده.
برای اینکه بزرگیِ این صحنه را بفهمید، باید بدانید قبلش چه خبر بود. آشوریها — ابرقدرتِ خاورمیانه طیِ قرنها — کاخهایشان را با صحنههای وحشت تزیین میکردند: دشمنانی که سرشان بریده شده، پوستشان کنده شده، جسدشان بر نیزه آویخته شده. امپراتوریها اینطوری قدرتشان را نشان میدادند: با وحشت. در تمامِ نقشبرجستههای تختِ جمشید، یک صحنهی خشونت علیهِ انسان پیدا نمیشود. یکی هم نه. هر بیگانهای سربلند راه میرود و بهجای زنجیر، هدیه حمل میکند. پارسها درندهخویی آشور را از نزدیک دیده بودند. و عکسش را انتخاب کردند.
و پارسها فقط این ایده را نقش نکردند — ساختندش. داریوشِ بزرگ لوحهایی از طلا و نقره زیرِ پایههای بنا دفن کرد و رویشان نوشت چه کسانی آن را ساختهاند: سنگتراشها یونانی و لیدیایی بودند، زرگرها مادی و مصری، آجرکارها بابلی. بزرگترین بنایِ شاهنشاهی را دستهایی از هر گوشهاش ساخته بودند. سعدی هفده قرن بعد نوشت «بنیآدم اعضای یکدیگرند» — اما پارسها همین حرف را هفده قرن پیشتر، در سنگ کنده بودند.
در مرکزِ صحنه شاهنشاه نشسته — به احتمالِ زیاد داریوشِ یکم — با گلِ نیلوفر و عصای شاهی در دست. پشتِ سرش پسرش خشایارشا همقد پدر ایستاده: نشانهای که تبار ادامه خواهد داشت. اما مرموزترین تصویر آن سویِ پلکان است: شیری که دندانهایش را در گاوِ نر فرو کرده. دانشمندان میگویند این یک نقشهی آسمانیست — بُرجِ اسد که بُرجِ ثور را درست لحظهی اعتدالِ بهاری میبلعد. این لحظهی نوروز است. تمامِ این موکب، یک گاهشمار سنگیست.
اما آیا واقعاً اینطور بود؟ مورخان دههاست بحث میکنند. «هدیهها» در واقع مالیات بودند. «مشارکتِ داوطلبانه» پشتسرش ارتش بود. لبخندها تبلیغات بود. ولی حتی شکاکترینها هم قبول دارند که پارسها واقعاً فرق داشتند. بنیانگذارِ شاهنشاهی، کوروشِ بزرگ، فرمانِ معروفی صادر کرد که به مردمانِ شکستخورده اجازه میداد خدایان و آیینهایشان را نگه دارند — یکی از نخستین نمونههای مدارای دینی در تاریخِ بشر. هنر اغراق میکند، بله. اما در چیزی اغراق میکند که واقعاً وجود داشت.
وقتی اسکندرِ مقدونی تختِ جمشید را در سالِ ۳۳۰ پیش از میلاد به آتش کشید — شاید مست بود، مطمئناً داشت حرفی را ثابت میکرد — آوارها بیآنکه کسی بخواهد، پلکانِ شرقی را زیرِ خودشان حفظ کردند. سیزده ستون از هفتادودو ستونِ اصلی هنوز سرپاست. و هر بهار، سیصد میلیون نفر در سراسرِ جهان نوروز را جشن میگیرند — آیینی که روی همین پلکان دو هزار و پانصد سال پیش حک شده. موکب هنوز راه میرود. هنوز نرسیده. هیچوقت هم نخواهد رسید. حرف همین است.
